پیچش...

سلام...اول از همه اینو بخونین:

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کردسبز

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداختنیشخند

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی نزدیک شد و ...

...او هیچ چیز نگفت دستش را گرفت و از چاه بیرون آورد...!!!تشویق

تهران نوشت: رفتیم وآمدیم و اکنون قدر شهرم رو خیلی می دونم...هیچ جا شهر خود آدم نمیشه...میگم این پایتخت چقدرم گدا مدا داره...!متفکر

/ 24 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راحله

سلام تحقیقم تا اونجایی که پیش رفته نشون میده بیشتر آدما بجای ایمان قلبی تلقین میکنن که این تلقین میشه توسط یک متن باشه یا هرچیز دیگه و بعدا هم فراموش میکنن ممنون از حضورت همیشه بهاری باشی[گل]

راحله

دوباره سلام یک سوال فنی! ما هم دلمان می خواهد وبلاگ های بروز شده متمایز شود تا شرمنده ی دوستان نشویم. آیا به ما یاد می دهی[پلک] مرسی همیشه بهاری باشی[گل]

آنی

سلام خوش گذشت؟ محل تجمع گداها و گدا پرورهاست این پایتخت... تکراری بود

خیالاتی

چی شد؟ بیسوادا خوب شدن؟! دیییی گداها همه جا حضور دارند مگر خلافش ثابت شود,قال خیالاتی

ice-paradise

سلام اين وبلاگ جديد منه خوشحال ميشم سري بزنيد با اجازه لينكتون كردم

بهار

قصد اپ کردن که نداری؟؟؟نه؟؟!!![منتظر]

آرزو!

ما كه هنوز نديديم چيه فقط از دهان شما شنيديم شنيدن كي بود مانند ديدن [نیشخند][چشمک]