خیابان شهریار

ساعت 9 شب: تلفن همراهم به صدا درامد...

پسرک کوچولو( در حالی که به زحمت جملات رو سر هم میکرد): اقا کی مغازه رو باز میکنین؟

من: دیگه بستیم فردا صبح باز میشه

پسرک: میشه صبح ساعت هشت مغازه رو باز کنین؟ اخه پدرم جلسه داره میخوایم یه تابلو بخریم

من؛ با خودم فک کردم اخه چرا خود پدرش صحبت نمیکنه.. چقد بعضی ها بی عارن..چقدرم پیش خودم بهش فوش های مجاز دادم...

فردا....

من جلوی دم مغازه وقتی میخواستم مغازه رو باز کنم با یه مرد ناشنوا رو برو شدم... 

/ 3 نظر / 21 بازدید
ربولي حسن كور

سلام به سلامتي انگار عيالات متحده دارن كم كم اجازه وبلاگ آپ كردن بهتون ميدن

شاپرک

نکنه منظورش از ایالات متحده منم؟؟[نیشخند]

شاپرک

باشه علی خان حالا کیلوی من چنده؟؟ [عصبانی]