سلام...

بعد مدتها... وای چقدر پرشین خلوته... انگار همه خوابند...

ممنون از همه دوستایی که هر از گاهی میان نظر میذارن و جویای حالم هستند...

ما هم هستیم... هرچند سربازی سخته ولی خب چرخاش می چرخند ....

فصل پاییز هم با زیبایی هاش اومده...

پی نوشت:

بوی زرد برگای خشک کوچه ها چقدر زیبا خز خز می کنند ...

پی نوشت2:

یادته اولین روز مدرسه؟؟؟... با گچ شکسته مسیر رفتنوم به مدرسه همه دیوارهارو خط می زدی که موقع برگشتن از مدرسه گم نشیم!!... غافل از اینکه موقع برگشتن بارون بارید و اثری از یادگاری های گچیت نبود!!...

 




نویسنده : سیدعلی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸




  آنقدر زیر باران می مانم تا بیایی...




نویسنده : سیدعلی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦




سلام

چه خبرات؟...ما خوبیم.. ملالی نیست جز دوری شما...همه سلام میرسانند ....

تصمیم دارم یه وبلاگی رو در مورد خاطرات پدربزرگم ایجاد کنم...در مورد پدربزرگم بگم که ایشون یه روحانی سخت کوشی بود که در کنار کارای دینی و ترویج اسلام در کار کشاورزی هم بسیار فعال و کوشا بود یک نمونه بارز الگو برای من...تو این پست می خوام یه خاطره جالب از ایشون که برا پسرش(دایی من) تعریف کرده بنویسم ...:

ماه محرم بود و من برای تبلیغ به یکی از روستاهای اطراف شهر خوی رفته بودم اونجا یه دوستی داشتم که ازمومنین نمونه و از معتمدین اون روستا بود ...چند روز روستا بودم ..تا اینکه اخرین روز که قصد عزیمت به ولایت خود را داشتم به خونه حاج ابراهیم رفتم ..حاج ابراهیم چون از قبل شنیده بود که پسر خردسال من چندماهی در بستر بیماری هست سراغ او را از من پرسید..گفتم: حالش تازه خوب شده و آخرین روز که دهات بودم نمی دانم چرا حوس سیب کرده بود وسیب می خواست( در نظر بگیرید اوایل بهار هست و خبری از سیب نیست)..بعد از اینکه این موضوع رو به حاج ابراهیم گفتم مشغول اقامه نماز شدم .بعد از خاتمه نماز متوجه شدم که حاجی خانه نیست از پسرش جویا شدم متوجه شدم برای یافتن سیب با دوچرخه اش به خوی رفته(فاصله آن روستا با خوی حدو 10 کیلومتر بود)... بعد از حدود 3 ساعت حاجی برگشت با یک عدد سیب که داخل کاغذی زرد رنگ مچاله شده بود.آن ایام به راحتی میوه همه فصول پیدا نمی شد باید می گشتی همه بازار میوه و خشکبار فروشهارو شاید از یک خواربار فروشی یک عدد سیب خال دار آن هم به چه قیمتی پیدا کنی....خلاصه حاجی آن روز ما رو حسابی شرمنده کرد..شب راه افتادم آمدم رسیدم ا.ر.ز.ی.ل . صبح که رسیدم روستا چند دقیقه ای طول نکشیده بود سه نفر از یکی از روستاهای اطراف آمدند که پدرشان مریض است و رو به موت...گویا پدرشان حوس سیب کرده بود . مرد جوان می گفت: پدرم حالش خوب نیست و فقط از ما سیب می خواهد هرجا را می تونستیم رفتیم و گشتیم ولی دریغ از حتی یک سیب گندیده .در آخر سر هم به آخرین امید به روستای شما آمده ایم ...من هم که تازه از سفر رسیده بودم هنوز اسباب واساس سفر را باز نکرده بودم.  بی درنگ سوی همان سیبی که حاج ابراهیم داده بود رفتم و آوردم به آنها دادم..مردان جوان که حاجت پدرشان را یافته بودند خوشحال تشکرکنان به روستایشان راهی شدند...

پی نوشت: فردای آن روز برای خاکسپاری همان پیرمرد عازم روستای همجوار شدم...

موزیک نوشت:

اینم موزیک ویژه بازیهای جام جهانی ٩٨ فرانسه هست..دانلود کنید خیلی خاطره انگیزه(البته اونایی که یادشون میاد):

  دانلود  آهنگ رسمی بازیهای فرانسه  98 FIFA World Cup

رمز : www.ariaclick.com




نویسنده : سیدعلی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥